آخرین جمعه ی پاییز

 

 

در آخرین جمعه ی پاییزیمان
برایت خواهم نوشت
تا همیشه به خاطر داشته باشی
پاییز هم که تمام شود
دوست داشتن من تمام نخواهد شد
زمستان که بیاید
با یک فنجان چای ، پشتِ پنجره
به انتظارت خواهم نشست
چراکه حتم دارم
روزی خواهی آمد
من برای تو. .!
انتظار که هیچ
جان هم خواهم داد. . .
حاتمه ابراهیم زاده

زندگي ميگذرد..

 

 

در خیالات خودم
در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم،
خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست
باز ميخندی و ميپرسي
كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی،
گرچه میدانی که نیست
شعر می خوانم برایت،
واژه ها گل می کنند
یاس و مریم میگذارم،
توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت،
مي شود آیا کمی
دستهایم را بگیری،
بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن می شود،
با بغض می گویم نرو...
پشت پایت اشک می ریزم،
در ایوانی که نیست
می روی و
خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم،
با یاد مهمانی که نیست...!
بعد تو
این کار هر روز من است
باور این که نباشی،
کار آسانی که نیست...! 
زندگي گاه به كام است و بس است 
زندگي گاه به نام است و كم است
زندگي گاه به دام است و غم است
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام،
زندگي معركه همت ماست،.. زندگي ميگذرد.. زندگي گاه به نان است و كفايت بكند
زندگي گاه به جان است و جفايت بكند
زندگي گاه به آن است و رهايت بكند
چه به نان
و چه به جان 
و چه به آن، 
زندگي صحنه بي تابي ماست، ..
زندگي ميگذرد..

دلم گم شدن میان آغوشت را میخواهد....

 

 

چشم ب راه کسی بمان ک آمدنش

بوی ماندن بدهد...

 

بی قرار قدمهایش شوی و بیتاب آغوشت شود

بوسه بارانش کنی و

 

بوسه بارانت کند

طوری درآغوشت بگیرد که خودت را

 

مچاله"آغوشش" کنی و بگویی

"من دلم گم شدن میخواهد"

 

گم شدن میان آغوشت